حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

روزهای پاییزی

  سلام عزیزم.این روزها حسابی سرمون به مدرسه و کلاس ها گرمه وقتمون هم کمه به همین دلیل نشدوبلاگت رو آپ کنیم.الانم شما مدرسه هستی ومن اومدم تااز ده روزاول مهربرات بگم.بعدازخوردن داروهاشما حالت خوب شد وروزپنجم مهررفتی مدرسه.کلاس پریمردوزبان هم شروع شد.ولی تیچرت عوض شده بود.اصلادوست نداشتی بری .من انقددیگه باهات حرف زدم که نباید به چیزی عادت کنی.تا اینکه جلسه دوم رفتی و با خوشحالی اومدی.بماندکه من چقدحرص خوردم وبرات صلوات نذرکردم .باشگاه ژیمناستیکت هم ادامه داره.وداری تلاش میکنی که پاهاتو صدو هشتادبازکنی.ایشالله که به همه ی اهدافت برسی.چون خیلی این روزهاخسته ...
12 مهر 1393

فومن

سلام،خوبین؟خوشین؟ایشالله که روزجمعه خوبی پشت سرگذاشته باشید، من امروز خونه بودم وبه کارهای درسی رسیدگی کردم،چون دوروز غیبت داشتم به خاطرمریضی تکالیفم رو ازدوستم پارسا گرفتم،غروب به اتفاق بابا مامان رفتیم فومن،هواهم سردبود، واینم قسمت خوشمزه اش،کلوچه داغ فـــــــــومن،بابا یک ساعت و نیم توی صف بود، دستش درد نکنه،جاتون خالـــــــــــــــی حدود9 اومدیم رشت یه سر رفتیم خونه آقاجون براشون کلوچه بردیم اومدیم خونه یه دلی از الویه درآوردم،البته توی ماشینم هم خوردم آخه من عاشق الویه هستم مامان یه عالمه برام درست کرده. نـــــــــــوش جــــــــــــونم ...
5 مهر 1393

من ونیرواناجون

ســـــــــــــــلام  امروزبعدمدتهابامامی رفتم داهاتمون و کلی بهم خوش گذشت،جای مادربزرگ خیلی خالی بود،اتاقش و همه ی وسایلش بود اما خودش نبود،خدارحمتش کنه ،دیروز عمو دایی و زن دایی عازم مکه شدن برای حج واجب،تا یک ماه دیگه میان،قراربودمادربزرگ هم همراه دایی باشه،امااجل مهلت نداد،روحش شاد،میدونم که دایی چقدرازاین موضوع دلش گرفته بود،این عکس هم نیروانادخترخالم هستش،که تازه راه  میره خیلی بامزه شده شب هم عموحامدجووووون و عمه اومدن خونمون شب نشینی،عموحامدکلی بامن شطرنج و فوتبال دستی بازی کرد،خیلی خوش گذشت و ازبودن درکنارشون لذت بردیم،بازم ازاین کارها بکنید!! ...
3 مهر 1393

مــــــردکــوچــــــــک مـــــــادر

مرد کوچک مادر فدای قدو بالایت خوب به حرفهای مادرت گوش کن حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست اما باید از همین بچگی ات برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن تو قرار است مرد خوبی شوی مرد خوب بودن کار سختیست اینکه قوی باشی، اما مهربان صدایت پر جذبه باشد، اما نه بلند اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی عزیز دل مادر تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی و بعد عشقت عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر من میگویم : جان مادر و به همین مقدسیست عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم لابه لای حروف الفبا و اعداد خودم عادتت می...
2 مهر 1393

اول مهر،کلاس چهارم

درخــــت تـــــــــوگـــربـــاردانـــــــش بگیـــرد         بــــــه زیــــرآوری چــــــرخ نیلـــــوفری را سلام،سلام،صدتاسلام.مامان اومده با یه عالمه خبر .امروز روزاول مهربودوشما واردکلاس چهارم شدی ،ایشالله بری دانشگاه و به مدارج بالا برسی گل پسری من تا مامان تورو ببینه و ذوق مرگ شه .خب بریم سراغ خبرها.از شانس و اقبال بد   امروزشما مریض بودی و من هردرمانی به کاربردم افاقه نکرد،اما صبح شمارو آماده   کردم وباهم رفتیم مدرسه.چه حال وهوایی بودهمه خوشحال و سرحال بودن اما شما   بی حال بودی وبه اجبارسر صف موندی و همش بهم میگفتی منو زو...
1 مهر 1393